فرهنگی
  7 ماه قبل
 237 نمایش
 beytoote.com
اصر ملک مطیعی خزیده بود گوشه تنهایی خودش، سال ها بود همان جا به خودش فشار می آورد آلزایمر بگیرد. اما امان از بچه های تخص که می پرسید «آقا فرمون، از جوونی هات بگو» از جوانی پدر بزرگ که می پرسیدیم، یک چشمش اشک می شد چشم دیگرش، خودش می گفت آب مروارید است بعد کز می کرد کنج مهتابی خانه و هیچ نمی گفت. این که «از جوانیت بگو» انگار چند سی سی داروی پیری زود رس داشت. پدر بزرگ را یاد جوانی اش می انداخت که زیربازارچه به وقت کوفتن آهن سپری شده بود و حالا کسی زخم دست هایش را مرهم نمی گذاشت و بگوید: «خدا قوت» خبر رسید که ناصر ملک مطیعی هم رفت. انگار این دهه، دهه مرگ غول هاست و غول هایی که دهه چهل و پنجاه در اوج ایستاده بودند از فرهنگ شریف گرفته تا غلامحسین ساعدی و حتی سمندریان که یکی یکی دارند پاشنه کفش را می کشند از پیچ بازارچه می پیچند سمت غسال خانه و بعد برنمی گردند.

برای نظر دادن لطفا وارد سایت شوید

اگر تا کنون عضو نشده اید ، با لینک عضویت ثبت نام کنید

رفتن به صفحه ورود

 0 نظر